تبليغاتX
تنهایی

تنهایی

همه چی و هیچی...

HOMEPAGE

E-MAIL

"خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید

                                                             سوار.

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

                                              به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

" نرسیده به درخت

کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبیست

می روی تا ته آن کوچه از پشت بلوغ

                                                سر بدر می آرد.

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی:

                        "خانه دوست کجاست؟"

خانه دوست کجاست

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:7 توسط پریا |

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کسی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را

بر سفره اندوه خود نشانمت نشستن غمی نیست

همای من بر من ببخش این خودستایی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

تنهایی

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:58 توسط پریا |

می روم ز دیده ها نهان شوم

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا تو را دوباره مهربان کنم

این زمان نشسته بی تو با خدا

آنکه با تو بود و با خدا نبود

می کند هوای گریه های تلخ

آنکه خنده از لبش جدا نبود

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:47 توسط پریا |

به تنهایی می اندیشم که شاید تنهایی نگاهی بیندازد

و سایه اش را از ما دور بدارد

به غم می اندیشم که شاید غم دلش به حال ما بسوزد

و سنگینی اش را از ما بردارد

و به عشق می اندیشم که شاید عشق آید کنارم

و درد هر دو را به او بگویم

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:4 توسط پریا |

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد!

  نمي خواهم بدانم كوزه گر

 

 ازخاك اندامم چه خواهد ساخت.

 

 ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم،

 

                                             سوتكي سازد.

 

 

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي

 

                                         گستاخ و

 

                                                   بازيگوش.

 

و او هر روز پي در پي

 

 

دم گرم خودش را در

 

                         گلويم سخت بفشارد.

 

 

و خواب

 

           خفتگان

 

                      خفته را

 

                                 بيدار سازد.

 

بدين سان بشكند دا‌‌يم

 

                          سكوت

 

 

                                   مرگبارم را!!!

چه خوشگله!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:49 توسط پریا |

سلام۰۰۰۰۰

عید همتون مبارک۰۰۰۰۰۰

امیدوارم سال خوبی داشته باشید

تا سال دیگه خداحافظ....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:26 توسط پریا |

رسم و باوري کهن است که همهً اعضاي خانواده در موقع سال تحويل ( لحظهً ورود خورشيد به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سين گرد آيند.  در سفره سفيد رنگ هفت سين، از جمله، هفت رويـيدني خوراکي است که با حرف " س " آغاز مي شود، و نماد و شگوني بر فراواني رويـيدني ها و فراورده هاي کشاورزي است - چون سيب، سبزه، سنجد، سماق، سير، سرکه، سمنو و مانند اين ها- مي گذارند. افزون بر آن آينه، شمع، ظرفي شير، ظرفي آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغي روي آينه، ماهي قرمز، نان، سبزي، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب ديني ( مسلمانان قرآن و زردشتيان اوستا و ... ) نيز زينت بخش سفرهً هفت سين است. اين سفره در بيشتر خانه ها تا روز سيزده گسترده است.  

در برخي از نوشته ها از سفره هفت شين (هفت رويـيدني که با حرف شين آغاز مي شود) سخن رفته و آن را رسمي کهن تر دانسته اند.  در ريشه يابي واژهً هفت سين نظرهاي ديگري چون هفت چين ( هفت رويـيدني از کشتزار چيده شده ) و هفت سيني از فراورده هاي کشاورزي نيز بيان شده است.  پراکندگي نظرها ممکن است به اين سبب باشد که در کتاب هاي تاريخي و ادبي کهن اشاره اي به هفت سين نشده و از دورهً قاجاريه است که درباره باورها و رفتارها و رسم هاي عاميانهً مردم تحقيق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمي دانيم که آيا پيش از قاآني هم شاعري هفت سين را در شعر خود آورده است؟

       سين ساغر بس بود ما را در اين نوروز روز             گو نباشد هفت سين رندان دُرد آشام را

ميرزاده عشقي نيز در " نوروزي نامه " در اسلامبول در مسمطي براي آگاهي مردم آن ديار سروده : 

همه ايرانيان نوروز را از ياد بود کي

بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ري

بساط هفت سين چينند و بنشينند دور وي

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:19 توسط پریا |

دیدمت باز دلم غرق تماشای تو شد

پرده ی شرم کناری زد و رسوای تو شد

باز دیدار تو آتش زد و خاکستر کرد

دل دیوانه من واله و شیدای تو شد

عطر یاد تو فضای سحرم را پر کرد

کوچه صبح پر از عطر مسیحای تو شد

سردی  چشم تو آ تش به وجودم زده است

شعله ور قلب من از نرگس شهلای تو شد

چشم خورشید خجل از رخ مه پاره تو ست

سرو شرمنده آن قامت رعنای تو شد

آسمان دل تاریک مرا مهر، تویی

روشنی بخش شبم روی دل آرای تو شد

دل به امواج نگاه تو سپردم عمری

سینه لبریز شکر خنده زیبای تو شد

آه از آن لحظه که رویای مرا باطل کرد

رفتی و باز دلم غرق تمنای تو شد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:53 توسط پریا |

عشقبازی به همین آسانیست...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

ونسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانیست.....

که دلی بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانیست.....

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:12 توسط پریا |

تنها روی ساحل مردی به راه می گذرد

نزدیک ای او دریا، همه صدا

شب ، گیج در تلاطم امواج

باد، هراس پیکر رو می کند به ساحل و در چشمهای مرد

نقش خطر را پر رنگ می کند

انگار ، هی می زند که: مرد کجا می روی کجا؟

و مرد می رود به ره خویش

و باد سرگردان هی میزند دوباره: کجا می روی؟

و مرد می رود

و باد همچنان....

امواج، بی امان، از راه می رسند، لبریز از غرور تهاجم

موجی پر از نهیب ره می کشد به ساحل و می بلعد

یک سایه راه که برده شب از پیکرش شکیب.

دریا، همه صدا

شب، گیج در تلاطم امواج.

باد، هراس پیکر

رو می کند به ساحل و .......

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:37 توسط پریا |

برای شروع فقط سلام....

بابای.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:32 توسط پریا |